سلام
به دعوت مجید که یکی از بهترین دوستانم هست و میشه گفت اولین نفری که من بعد از اینکه وبلاگ زدم باهاش آشنا شدم، دعوت شدم برای گفتن آرزوهام. هر چند تو این مملکت هر آرزویی داشته باشی به نظر من چیز بی خودی و همیشه دست نیافتنی بوده.به هر حال ...
آرزو داشتم زود بزرگ بشم ولی نشد.
آرزو دارم دوباره کوچیک بشم و برگردم تو دنیای بچه ها، که باز هم نمیشه.
آرزو دارم یه روز بشه و من وقتی پام رو از خونه می زارم بیرون خیلی چیزهایی رو که هر روز می بینم، دیگه نبینم.
آرزو داشتم و دارم وقتی به خونه برمیگردم، فقط یه بار که شده حالم گرفته نشه و دلم نگیره.
آرزو دارم یه شب با خیال راحت خوابم ببره.
آرزو دارم که دوباره گریه کنم(...چون 3 سالی میشه که گریه نکردم)
آرزو داشتم و دارم که شخصیت هایی که می کشم جوون بگیرن و جلوم بشینن و باهاشون حرف بزنم(هر چند شخصیتهایی که می شکم هیچ وقت دهن نداشتن)
آرزو داشتم و دارم و خواهم داشت که سوالهایی که توی ذهنم هستند زود زود جوابشون رو پیدا کنم.
آرزو ...
آرزو ...
آرزو ...
آرزو ...
آرزو دارم که هر چه زودتر مجید رو از نزدیک ببینم و کلی باهاش حرف بزنم.
آرزو دارم و فکر کنم که بازم خواهم داشت که یه روز توی دانشگاه استاد سر کلاس بهم گیر نده و نگه نقاشی نکش و درست رو گوش کن (حالا ضایع کردن هاش بماند)
.
.
.
.
حالا هر چند من توی دنیای وبلاگ نویسی دوست خیلی کم دارم ولی من هم این دوستان رو دعوت می کنم:
(شاید قبلا هم دعوت شده باشند)
دنیای یک فرشته – رویاهای رنگی(طیبه) - شیوهن(کاریکاتور)

